جوان صحرانشینی,سرگردان در صحرا می رفت تا این که خودرادرکنار چاهی یافت.دختری بسیار زیبا چون قرص ماه,ازآن,آب می کشید.
به اونزدیک شدوگفت:" دیوانه وار عاشق تو هستم!"
دخترجوان پاسخ داد."کنارچشمه,زن دیگری هم هست,چنان زیباست که من حتی لایق خدمتکاری اوهم نیستم."
جوان روی برگرداند,کسی نبود.
دخترک ندا سرداد:"صداقت چه زیباست و دروغ چه زشت!می گویی عاشق وشیدای منی اما همین بس که از زن دیگری با تو سخن می گویم تا روی از من برگردانی!"
+ نوشته شده توسط سوگل در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت
20:30 |
