+ نوشته شده توسط سوگل در یکشنبه 1385/08/28 و ساعت
9:12 |
پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي كسي عمرشونوبي هم نفس كزمي كنن,كنج قفس نمي دونن سفرچيه عاشق دربه دركيه هركي بريزه شادونه فكرمي كنن خداشونه يه عمر بي حبيبن باآسمون غريبن اين همه نعمت امّا هميشه بي نصيبن چه مي دونن به چي مي گن ستاره چه مي دونن دنيا كيا بهاره چه مي دونن عاشق مي شه چه آسون پرنده زير بارون توآسمون نديدن خورشيدچه نوري داره چشمه ي كوه مشرق چه راه دوري داره قفس به اين بزرگي كاشكي پرنده بودم مهم نبود پريدن ولي برنده بودم فرقي نداره وقتي ندوني ونبيني غصّت مي گيره وقتي مي دوني و مي بيني قاب شيشه اي (سياوش قميشي) + نوشته شده توسط سوگل در یکشنبه 1385/08/28 و ساعت
9:11 |
فکر کن تو یه روز سرد پاییزی که حسابی دیرت شده منتظر تاکسی هستی ,اولین تاکسی رو که می بینی با سرعت از بین جمعیت میدویی جلوش, میگی: دربست .وقتی راننده با سرتایید کرد ,پیروزمندانه یه نفس عمیق میکشی و سوار میشی... راننده ی بیخیال ما با آرامش حرکت می کنه .بهش میگی: آقا یه کم سریع تر" اگه ممکنه".اما انگار نشنیده! - خدایا این ماشین بجز دنده یک ودو, دیگه دنده نداره؟! وسط راه راننده گرامی میگه: ببخشید یه کار کوچیک دارم . - خواهش میکنم . از دکه روزنامه فروشی اون طرف خیابون یه سیگار میخره. - خدایا چرا نمی رسیم؟ هنوز چند مترجلوتر نرفته که راننده گرامی دوستشو می بینه, سرعتشو کم میکنه که راحتتر بتونه با راننده کناریش صحبت کنه - آقا دیر شد اونم اصلا توجه نمی کنه تو هم که حسابی دیرت شده .به ناچار پیاده میشی بقیه راه رو میدویی. . . . . . تاحالا گیر یه آدم خونسرد و بی خیال افتادی؟ اون موقع چه احساسی داری؟؟
+ نوشته شده توسط سوگل در دوشنبه 1385/08/15 و ساعت
17:36 |
|
|