تبليغاتX
سوگل

وقتي به خاطرات گذشته برمي گردم ياد و خاطره ي عشق قلبم را چنگ مي زند، آنگاه كه دلم دردست عشق اسير بود

وعشق دلم را باخود ميبرد به هرجا كه مي خواست.(بيچاره دلم چقدر از اين اسارت لذت مي برد.)

الان كه كمي دورتر از اون زمان به گذشته نگاه مي كنم، ميبينم آن چنان عشق كورم كرده بود كه عيبهايش را نمي ديدم

و به او اجازه مي دادم هر كاري كه مي خواهد با دلم بكند.كاش كمي او مرا دوست مي داشت شايد اجازه نمي داد كسي ديگه خيلي راحت

جاي منوبگيره؟! شايد هم من از اول تو زندگيش جايي نداشتم؟! هرچقدر اومدنش زيبا بود رفتنش تلخ...

 ويادآوريش جز اندوه چيزي برايم به ارمغان نمي آورد...چرا او كه مي خواست برود آمد؟؟؟

ياد من باشد:

گاهي آدم ها بر خلاف ظاهرساكتشون، بويي از انسانيت نبرده اند.

گاهي همه ي حساب و كتابهايت غلط ازآب در مي آيد.

و گاهي همان كس كه گمان كردي از تو بيزار است درست در لحظه ي آخر به كمكت مي آيد.

هميشه به خاطر داشته باشم كه چشمانم را روي واقعيتهاي زندگي نبندم.

و به خاطر داشته باشم كه اگر نمي توانم خوب باشم، لااقل تمام تلاشم را كنم تا بد نباشم.

+ نوشته شده توسط سوگل در سه شنبه 1384/09/29 و ساعت 15:18 |

   آنكه بر در مي كوبد شباهنـگام

  به كشتن چراغ آمده است

                       نـــــور

                              را

     درپستوي خانه

             نهان بايد كرد.

                                 "احمد شاملو"

+ نوشته شده توسط سوگل در پنجشنبه 1384/09/10 و ساعت 16:15 |

 روزي زيبايي وزشتي در ساحل دريا با هم ديداركردند و به هم گفتند: "برويم در دريا تن بشوييم." آنهابرهنه شدند و در آب شنا كردند.

پس از مدتي ، زشتي به ساحل برگشت و لباسهاي زيبايي را به تن كرد و رفت.

زيبايي نيز از دريا بيرون آمد،جامه خويش را نيافت.اوازبرهنگي خويش بسيار شرمگين بود،

ناچارجامه ي زشتي پوشاند و به راه خود رفت.

وتا همين امروز،مردان و زنان يكي ازآن دو را جاي ديگري مي گيرند.

اما هنوزافرادي هستند كه سيماي زيبايي را ديده اند،واو را صرف نظر از جامه اش،مي شناسند.

بعضي ها هم چهره ي زشتي را،مي شناسند،و لباس ها، اورا ازچشم اينان پنهان نمي دارد.

 جامه هاتان بيشتر زيبايي شما را مي پوشانند،با وجود اين،نازيبا را پنهان نمي دارند.

گرچه در جامه ها ،آزادي خلوت خود را مي جوييد،اما شايد درآنها لگام و زنجير بيابيد.

اي كاش مي توانستيد خورشيد و باد را بيشتر باپوست خود ملاقات كنيد،نه با جامه تان.

دم گرم حيات درپرتو خورشيد است ودست زندگي در باد.

 روز ديگر، مردي توانگر را ديدم كه در كنار معبد ايستاده و در حالي كه دستان پر از سنگ هاي قيمتي اش را به سوي عابران دراز كرده بود،

فرياد مي زد:"رحم كنيد،اين جواهرات را از من بگيريد،زيرا آنها روح مرا    بيمار كرده و قلبم راسنگي ساخته اند. به من كمك كنيد،

 آنها را بگيريد و سلامتي ام را باز گردانيد."

                                                                                           جبران خليل جبران

+ نوشته شده توسط سوگل در سه شنبه 1384/09/08 و ساعت 14:27 |
زندگی هميشه آسان نيست

گاه بسيار دشوار می شود

آنگاه که احساس نمودم

 تنهای تنهايم

 با خود گفتم:

هميشه افرادي هستند كه  تو را  آزارمی دهند

 با اين حال به ديگران اعتماد كن 

 فقط مواظب باش

به كسي كه تو را آزرده دو باره اعتماد نكني.

( گر چه می دانم اعتماد کردن دوباره بسيار مشکل است. ) 

.

.

.

تنهايي  بسيار دوستت دارم

چون با تو من خودم را پيدا کردم 

+ نوشته شده توسط سوگل در پنجشنبه 1384/09/03 و ساعت 15:7 |
+ نوشته شده توسط سوگل در پنجشنبه 1384/09/03 و ساعت 14:31 |

دود اگر بالا نشيند كسر شان شعله نيست

                                 جاي چشم ابرو نگرد گر چه او بالاتر است

+ نوشته شده توسط سوگل در چهارشنبه 1384/09/02 و ساعت 18:15 |
+ نوشته شده توسط سوگل در چهارشنبه 1384/09/02 و ساعت 13:51 |

آنكس كـه بدانـد و بدانـد كـه بدانــد

                                         اسب خرد از گنبد گردون بجهاند.

آنـكـس كــه نداند و بداند كه نــدانـد

                                        لنگان خرك خويش به مقصد برساند.

آنكــس كــه بداند و ندانـد كـه بداند 

                                        بيدار كنيدش كه بسي خفته نماند.

آنكس كه ندانـد و ندانـد كه ندانـد 

                                        در جـهـل مركب ابد الـدهر بماند.

+ نوشته شده توسط سوگل در سه شنبه 1384/09/01 و ساعت 22:30 |
 

     پيمان شكن!

   نشد شب , كه چشمم به فردا نبود

   چه فرداي دوري كه پيدا نبود

   نديدم شبي را كه جانم نسوخت

   دمي خاطر من شكيبا نبود

   چه شب هاي تاريك, چشمم نخفت

   كه ناهيد مرد و ثريا نبود

   كدامين شب آمد كه با ياد او

   لبانم به ذكر خدايا نبود؟

   دل خود سپردم به ديوانه يي

   كه در لفظ او نور معنا نبود!

   همي گفت: فردا بر آيد به كام

   زمكرش مرا صبح فردا نبود

   ندانستم آن ديو خوي پليد

   به عهدي كه مي بست,پايا نبود

   بسي گفته بودند:كو بي وفاست

   مراين گفته بر من گوارا نبود

   ز خوشباوري ها مرا در خيال!

   چو او نازنيني به دنيا نبود!

   عيان شد كه آن پست پيمان شكن

   به فطرت چو ديدار زيبا نبود

   به عهدش نپاييد وپيمان شكست

   فريبنده بودو فريبا نبود!

   گمان برده بودم پري زاده است

   چو ديدم, ز خيل  پري ها نبود

   دريغا!كه رسوا شد آن بدسرشت

   همي گويم:اي كاش رسوا نبود!

   شگفتا! پس از سال ها فاش شد ـ

   كه آن اهرمن سا, پري سا نبود!

مهدي سهيلي

+ نوشته شده توسط سوگل در سه شنبه 1384/09/01 و ساعت 21:34 |


Powered By
BLOGFA.COM