وقتي به خاطرات گذشته برمي گردم ياد و خاطره ي عشق قلبم را چنگ مي زند
، آنگاه كه دلم دردست عشق اسير بودوعشق دلم را باخود ميبرد به هرجا كه مي خواست.(بيچاره دلم چقدر از اين اسارت لذت مي برد.)
الان كه كمي دورتر از اون زمان به گذشته نگاه مي كنم، ميبينم آن چنان عشق كورم كرده بود كه عيبهايش را نمي ديدم
و به او اجازه مي دادم هر كاري كه مي خواهد با دلم بكند.كاش كمي او مرا دوست مي داشت شايد اجازه نمي داد كسي ديگه خيلي راحت
جاي منوبگيره؟! شايد هم من از اول تو زندگيش جايي نداشتم؟! هرچقدر اومدنش زيبا بود رفتنش تلخ...
ويادآوريش جز اندوه چيزي برايم به ارمغان نمي آورد...چرا او كه مي خواست برود آمد؟؟؟
ياد من باشد:
گاهي آدم ها بر خلاف ظاهرساكتشون، بويي از انسانيت نبرده اند.
گاهي همه ي حساب و كتابهايت غلط ازآب در مي آيد.
و گاهي همان كس كه گمان كردي از تو بيزار است درست در لحظه ي آخر به كمكت مي آيد.
هميشه به خاطر داشته باشم كه چشمانم را روي واقعيتهاي زندگي نبندم.
و به خاطر داشته باشم كه اگر نمي توانم خوب باشم، لااقل تمام تلاشم را كنم تا بد نباشم.

