صبح زودتر از هميشه بيدار شدم .ازپنجره به بيرون نگاه كردم ,هوا خيلي خوب بود. لباسموپوشيدمو زدم بيرون به اميد اينكه شايد امروز با بقيه روزا فرق داشته باشه....
يكي از سرما مي لرزيد. يكي به ساعتش نگاه مي كرد. هر كي به دنبال هدفي .دلم مي خواست ازشون بپرسم واقعا از زندگيتون لذت مي بريد يا به قول دوستي فقط زنده ماني مي كنيد؟؟
به راهم ادامه دادم. سرماي لذت بخشي در عمق جانم نفوذ كرده !باران نم نمك شروع به باريدن مي كند و من همچنان ميروم. به كجا ؟نميدانم!
آنقدر راه رفتم كه ديگرپاهايم رمق نداشت روي يه نيمكت نشستم وبه اطراف نگاه كردم كوه چه استوار و زيباتر از هميشه به نظرم رسيد. بدون اينكه هيچ شكايتي بكنه يا خسته از اينهمه ايستادگي .کاش می شد مثل کوه بود....
كسي چه ميدونه تا يك ساعت ديگه چي پيش مياد.پس بهتر عمرمونو با افسوس خوردن براي گذشته يا نگراني براي آينده طلف نكنيم و از امروز لذت ببريم.
اي عزيز: اگر دوست داري هميشه تابلوي زندگيت زيبا باشه و از ديدنش لذت ببري سعي كن خوشي ها را پررنگ كني وسختي ها را كم رنگ.

