تبليغاتX
سوگل

حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند

مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را.
مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است.

 

در نهان ، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند ، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.
شاید این است دلیل تنهایی ما
  

" دکترعلی شریعتی"

+ نوشته شده توسط سوگل در چهارشنبه 1387/05/30 و ساعت 10:18 |
بیاموزیم

که چیزهای كم اهمیت را تشخیص دهیم و سپس آن هارانادیده بگیریم. 

 باخت در یك نبرد كوچك را به قصد برد در یك جنگ بزرگ بپذیریم .

زندگی را از طبیعت بیاموزیم ، چون بید متواضع باشیم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشیم .

كه اگر مایلم پیام عشق را بشنویم ، خود نیز بایستی آن را ارسال كنیم .

ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد.

دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند ولی آنرا متفاوت ببنند.

+ نوشته شده توسط سوگل در پنجشنبه 1387/05/24 و ساعت 14:49 |
+ نوشته شده توسط سوگل در شنبه 1387/05/05 و ساعت 14:48 |

چشمانم راکه می گشایم,

احساس می کنم خورشید,

روزی"تازه"برایم به ارمغان آورده است.

روزی که بوی لباس "نو"می دهد

و چه قدراین لباس ,برازنده ی قامت من است!

وجودفرشتگان خدارادر اطرافم,

احساس می کنم.

آن ها از جانب معبودم آمده اند

تا امروزم را,

"بهترین"سازند.

بخاری را که از چای برمی خیزد,

"گرمای زندگی"رابه یادم می آورد

وشیرینی عسل,"حلاوت"آن را.

بانام خدا,به بیرون از خانه گام برمی دارم.

فرشتگان هم چنان همراهم هستند.

ازآن ها می خواهم که قدمی پیش نهند

وراه را برایم,هموار سازند

وآن ها چنین می کنند!

می روم تا روزی پراز"عشق"وروشنی را

درمیان آفریدگان خوب خدا"زندگی"کنم.

+ نوشته شده توسط سوگل در سه شنبه 1387/05/01 و ساعت 14:50 |
"یه فال حافظ"

 

و اینم تعبیرش:

+ نوشته شده توسط سوگل در چهارشنبه 1387/04/05 و ساعت 20:44 |
چند نکته:

 ـ با احمق بحث نکنید و بگذارید در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

 ـ با وقیح جدل نکنید چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحتان را تباه می کند .

 ـ از حسود دوری کنید چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنید باز هم از شما بیزار خواهد بود

ـ تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارید ترجیح دهید.

 

+ نوشته شده توسط سوگل در یکشنبه 1387/03/19 و ساعت 20:17 |

 

 

-         برسنگ قبر کشیشی نوشته شده بود:آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چیز و تخیلم مرز و محدوده ای نمی شناخت
در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم. بزرگ تر که شدم دریافتم جهان تغییر نا پذیر است.پس افق اندیشه ام را محدود تر کردم وبر آن شدم که تنها کشورم را تغییر دهم اما این هم عملی نبود.بعدا تلاش نا امیدانه خود را صرف تغییر خانواده ام کردم اما آنها هم تغییر نکردند.اکنون که در بستر مرگ ارمیده ام به ناگاه حقیقتی را یافتم تنها اگر خودم را تغییر داده بودم می توانستم خانواده ام وکشورم و شاید دنیا را هم تغییر دهم
.

 

+ نوشته شده توسط سوگل در شنبه 1387/03/11 و ساعت 8:55 |

آنسوی گستاخی

 به یاد شیخ ابوالحسن خرقانی، آنکه در گستاخی، کر و فری داشت.
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است. آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست. دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.گاهی اما برای رسیدن به او، نه طاعت به کار می آید و نه عبادت. نه ذکر و نه دعا. نه التماس و نه استغفار.
تنها بی باکی است که به کار می آید. بی باکی عبور از آب و بی باکی گذشتن از آتش.گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.

گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی.
آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن.

 جاده ایمان خطرناک است ، پر آب و پرآتش. مسافرانی بی پروا می خواهد. آنقدر بی پروا که پا بر سر همه چیز بگذارند و از سر همه چیز بگذرند، از سر دنیا و آخرت. از سر بهشت و از سر جهنم.
آنان که می ترسند از لغزیدن و می ترسند از افتادن، به راه ایمان نمی مانند.
ایمان را به گستاخی باید پیمود، نه به ترس.زیرا خداوند آنسوی گستاخی است ، نه این سوی تردید و ترس.


+ نوشته شده توسط سوگل در شنبه 1387/03/04 و ساعت 22:35 |

تا به حال به این فکر کردید که چقدر آراستن درخت کاج در کریسمس زیباست؟

آیا می دانستید در ایران باستان چیزی شبیه این را ما در شب یلدا داشتیم؟!

سرو آریایی که از نمادهای مهم ایرانی از زمان آیین مهر بوده است ,در مراسم شب یلدا آن را می آراستند.

 امروزه نیز همچنان به صورت نمادی معروف به بته جقه بر روی لباسها,خالکوبی پهلوانان,روسری بانوان,طرح و نقشهای فرش وپارچه وغیره دیده می شود.

+ نوشته شده توسط سوگل در شنبه 1387/02/28 و ساعت 13:57 |

گویند پادشاهی چهار همسر داشت به نامهای : دل آرام,جهان,حیات و فنا

گویند شاه با یک شاهزاده ی بیگانه بازی شطرنج می کرده و شرط این بوده که اگر پادشاه ببازد یکی از همسرانش را در اختیار همبازی خود بگذارد.

شاه هنگام بازی درمی یابد که خواهد باخت به همین خاطر برای مشاوره نزد همسرانش می رود و هریک از آنها پاسخی جالبی می دهد...

نخست نزد جهان می رود و او می گوید:

تو پادشاه جهانی جهان زدست مده                که پادشاه جهان را جهان بکار آید

شاه پشیمان شده و نزد یکی دیگر از همسرانش به نام حیات می رود او نیز می گوید:

جهان خوشست ولیکن حیات می باید        اگر حیات نباشد جهان به چه کار آید؟

سپس شاه نزد همسر دیگرش فنا می رود او نیز این چنین پاسخ می دهد:

جهان و حیات و همه بیوفاست                  فنا را نگه دار آخر فناست

شاه که از همه نا امید شده بود نزد همسر دیگرش دل آرام که از همه باهوش تر بود و از همه بیشتر او رادوست می داشت می رود دل آرام از چگونگی بازی می پرسد و می گوید:

شاها دورخ بده دل آرام را مده     پیل و پیاله پیش کن و اسب گشت مات

و شاه اینچنین می کند و بازی را می برد

"بر گرفته از کتاب زنان سخنور"

+ نوشته شده توسط سوگل در شنبه 1387/02/21 و ساعت 10:23 |